ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

همه جوره های قبل دوسالگی از 26.27.28.9.93

26.8.93 اینجا ساعت طرفای 9.15 شبه       اینجا هم 27.8.93 از بیکاری نقاشی کردم روی صورتت و توهم کلی از قرمزی نوک بینیت ترسیده بودی و رفتی دستمال کاغذی آوردی که پاکش کنم ساعت 11 شب       اینجا هم که اولین باریه که خودت به تنهایی خواستی ماست بخوری جالبیش اینه که ساعت 11 صبح بود که خودت رفتی در یخچال باز کردی ماست برداشتی اومدی سراغ کشوی کابینت و قاشقم برداشتی که ماست بخوری بعد من اومدم برات ریختم توی کاسه و هم خودت میخوردی هم لباس و شلوارت     اینجا هم شب بود و تازه بابا از سر کار اومده بود و توهم اینجوری رفتی توی بغلش پیشیه ملوسه من &n...
2 آذر 1393

رفتن به خانه بازی93.8.25

الهی قربون جوجه عشقه خودم بشم با این قیافش که منو کشته این یه الف بچه امروز برای اولین بار بردمت خانه بازی تا کمی بازی کنی و سرگرم بشی آخه یک ماهی که وقتی میخوام بخوابونمت باید بهت قول بیرون رفتن بهت بدم و توهم که اضافش میکنی میگی بابا یعنی(با بابا بریم) میگم باشه میگی شیر( یعنی شیرم بخریم) میگم باشه میگی لالا( یعنی الان بخوابم تا بیدار شدم بریم دد ) میگم باشه خلاصه تا تو بخوابی مکافاتی داریم ما بعضی اوقاتم که میبینم گیر دادی و خوابت نمیاد میگه اگه نخوابی حسین(پسرعمو محمد که 4ماهی ازش بزرگتری و توی یه ساختمون هستیم)با خودم میبرم دد و تو هم تند و با تاکید محکم میگی نه میگم باشه بخاطر همینم امروز چون بیکار بودیم رفتیم خانه بازی و یکساعتی با...
26 آبان 1393

اولین جعبه مداد رنگیت93.8.9

سلام جوجه کوچولوی خودم چندوقت پیشم یعنی 18.8.93 مامان جونم یه جعبه مداد رنگی بهت داد تا نقاشی بکشی و تو هم کلی کیف کردی منم بهت یه دفتر دادم توش نقاشی بکشی و هراز گاهی یه چندتا خطی توش میکشیدی و میومدی بهم نشون میدادی و منم میگفتم وای چقدر خوشگله تو اینقدر خوشحال میشدی که نگو خلاصله مگه گذاشتی اونشب ما فیلمه سیلارو ببینیم مجبورم کردی ببرم بخوابونمت       ...
26 آبان 1393

12.8.93روز تاسوعا

سلام خانوم کوچولوی من یکسال دیگه هم گذشت و تاسوعا و عاشورا شد و تویی که به سالگردای تولد نمیرسی و ساله 91 که باردار بودمت 5روز بعد تاسوعا بدنیا اومدی و ساله 92 هم که یکسالت نشده بود و امسالم که دوسالت نشده چقدر زود میگذره عکسای هرسال که نگاه میکنم قشنگ تفاوتارو و لحظه لحظه بزرگ شدنتو ولی اصلا دوست ندارم بزرگ شی دوست دارم برگردی به قبله یکسالگیت ولی هروقت به چشمای سیاه و معصومت و اون دستای کوچولوت که داره بزرگ میشه نگاه میکنم دلم میگیره نمیدونم چرا شاید اصلا نمیخام بزرگ شی شاید چون الان از این دنیای کثیف خبر نداری  اصلا ولش کن بیا ادامه داستان خودمون بگم از امشب که کجاها رفتیم خب امروز از صبح که تو خونه عمه طیبه بودی با بابایی و ساعت 1 ...
16 آبان 1393

23 ماهگیت مبارک93.8.9

23ماهگیت مبارک خانوم خانوما ان شالله هزار ساله بشی و حسابیم برای خودت خانومی داری میشی و برای ماهم که زلزله  اینکه چندتا کلمه جدیدم یاد گرفتی که تکرار میکنی اولیش باباهادی یا بابا جی که همون بابا جون میشه که چنان با آب و تاب  ریتم و آهنگ لوسگری میگی که اینقدر میگیریم بوست میکنیم که گریت میگیره البته حقته تا تو باشی دیگه خودت لوس نکنی دومیشم آبه  و باباش و بابات و تا پمپرز میبینی و یا پی پی میکنی سریع میگی ماما اه اه ای داد برمن که هرچی کار خرابیته واسه منه و قربون صدقه و لوسگریاته واسه باباته عجیب به خونه تو و بابات تشنه ام یه چیزه دیگه وای خدا دیگه هرکی هرکاری میکنه سریع میای پیش من یا بابا چقلیشو میکنی اگه بابا نباشه ...
16 آبان 1393

30.7.93 عروسی دختر عمه طیبه و گرفتن عکس دوسالگیت

سلام به عشقه خودم که یه گوله آتیشه این آتیش پاره فضول شکر خدا که دختری و این همه فضولی اگه پسر بودی که من الان دیوانه بودم و باید پستات توی  تیمارستان مینوشتم والا بخدا ولی از همه اینا که بگذریم بالاخره دختر عمه طیبه هم ازدواج کرد و رفت خونه بخت و ما هم که از یک ماه قبل دنبال خرید وسایل و لباس و اینجور چیزا بودیم که کلیم خرجمون شد ولی یه عروسی و یه سارینا خانوم که ماشالله هزار ماشالله رو دست عروس زده بودی چه برسه به دخملای همسنه خودت توی عروسی که میخواستیم بیایم  خونه همه کشیدنم کنار که رفتیم خونه رو سرت نمک بپاشم چونکه همه داشتن حرفت میزدن ولی کور شن اگه چشم نداشتن تورو ببینن خلاصله برسیم به روز عروسی که مامانت از ساعت 1 رفت آ...
16 آبان 1393

22ماهگیت مبارک93.7.9

22ماهگی یکی یدونم مبارک وروجک خانوم قهر قهرو یا شایدم لوس خانوم مخصوصا وقتی باباش میبینه دیگه این لوس بازیاش و قهر کردناش بیشتر میشه ولی اینقدر باحال قهر میکنی روت و بر میگردونی و منتظری یکی بیاد بغلت کنه و ببوستت بعضی وقتا هم میزنی به سیم آخر و هرچی دستته پرت میکنی و میدویی میری یه گوشه و به هیچ سراطی هم مستقیم نمیشی جز اینکه بگم بیا بریم بخوابیم که اونم از ترس اینکه ببرم بخوابونمت خودت با پای خودت میای آشتی ولی بعضی وقتا هم ما میایم پیشت و بغلت میکنیم البته این قهر کردناتم از من یاد گرفتی آخه بعضی وقتا که میزنیم منم قهر میکنم و بصورت الکی گریه میکنم و تو هم میای اول نازم میکنی و بعدشم ماچم میکنی بعد منم آشتی میکنم و جفتی میخندیم حالا کل...
9 مهر 1393